تبليغاتX
آلاچیـــــــــــــــــــــــــــــــق ما


















آلاچیـــــــــــــــــــــــــــــــق ما

 

نمی دونم داستان داش آکل صادق هدایت رو خوندید؟ اون تیکه آخرش بد جوری خرابم می کنه.اون جمله ماندگار بعد مرگ داش آکل ، که طوطی تکرار می کند (مرجان عشقت منو کشت ...)و پرده از عشقی بر می داره که سال ها در دل داش آکل مخفی بوده.

آتش عشق رو باور کن .

عشقت منو کشت ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت14:42توسط کامران | |

 

زندگی زیباست اگر پری مهربان قصه ها از بستر خاطره ها برخیزد و در معصومیت و صداقت ناب کودکان همواره زنده بماند....

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت10:16توسط کامران | |

 

 

تو كه يك گوشه ي چشمت غم عالم ببرد

حيف باشد كه تو باشي و مرا غم عالم ببرد..

+نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت13:9توسط کامران | |

 

هر وقت این آهنگ داریوش رو گوش می دم واقعا حس عجیبی به من میده . حسی بی نظیر و متفاوت

کوهو میذارم رو دوشم
رخت هر جنگو می پوشم
موجو از دریا می گیرم
شیره ی سنگو می دوشم
میارم ماهو تو خونه
می گیرم بادو نشونه
همه ی خاک زمینو
می شمارم دونه به دونه
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره

دنیا رو کولم می گیرم
روزی صد دفعه می میرم
می کنم ستاره ها رو
جلوی چشات می گیرم
چشات حرمت زمینه
یه قشنگ نازنینه
تا اگه می خوای نذارم
هیچ کسی تو رو ببینه
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره

چشم ماهو در میارم
یه نبردبون میارم
عکس چشمتو می گیرم
جای چشم اون میزارم
آفتاب و ورش می دارم
واسه چشمات در میذارم
از چشام آینه می سازم
با خودم برات میارم
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت11:51توسط کامران | |

عاشقت می مانم حتی اگه نگام نکنی...

+نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت20:21توسط کامران | |

سلام دوستان

این اولین مطلبی هست که در این وبلاگ می نویسم ترجیح دادم یه مطلب طنز پیداکنم که اولین نوشته م لبخند بر لبتون بیاره . ما یه گروه خیلی خوب و دوستانه هستیم و اینجا قراره هر کی هر چی دلش می خواد بنویسه . این داستان کوتاه را بخونید و به تیز هوشی این مادر احسنت بگویید


تیزهوشی یک مادر شوهر زرنگ!

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki ‎ زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.

او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : ” من میدانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم‎ . ”
حدود یک هفته بعد‎ ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : ” از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟‎ ” “خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد‎.”
او در ایمیل خود نوشت‎ : مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده‎ . ” با عشق، مسعود


روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود‎ : پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود‎.

با عشق ، مامان

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت13:37توسط کامران | |